دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۱ ۳۵ بازديد
رفت لقمان سوي داود صفا
ديد كو ميكرد ز آهن حلقهها
جمله را با همدگر در ميفكند
ز آهن پولاد آن شاه بلند
صنعت زراد او كم ديده بود
درعجب ميماند وسواسش فزود
كين چه شايد بود وا پرسم ازو
كه چه ميسازي ز حلقه تو بتو
باز با خود گفت صبر اوليترست
صبر تا مقصود زوتر رهبرست
چون نپرسي زودتر كشفت شود
مرغ صبر از جمله پرانتر بود
ور بپرسي ديرتر حاصل شود
سهل از بي صبريت مشكل شود
چونك لقمان تن بزد هم در زمان
شد تمام از صنعت داود آن
پس زره سازيد و در پوشيد او
پيش لقمان كريم صبرخو
گفت اين نيكو لباسست اي فتي
درمصاف و جنگ دفع زخم را
گفت لقمان صبر هم نيكو دميست
كه پناه و دافع هر جا غميست
صبر را با حق قرين كرد اي فلان
آخر والعصر را آگه بخوان
صد هزاران كيميا حق آفريد
كيميايي همچو صبر آدم نديد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد