بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقي رحمة الله عليه و كراماتش

۳۳ بازديد


آن دقوقي داشت خوش ديباجه‌اي
عاشق و صاحب كرامت خواجه‌اي
در زمين مي‌شد چو مه بر آسمان
شب‌روان راگشته زو روشن روان
در مقامي مسكني كم ساختي
كم دو روز اندر دهي انداختي
گفت در يك خانه گر باشم دو روز
عشق آن مسكن كند در من فروز
غرة المسكن احاذره انا
انقلي يا نفس سيري للغنا
لا اعود خلق قلبي بالمكان
كي يكون خالصا في الامتحان
روز اندر سير بد شب در نماز
چشم اندر شاه باز او همچو باز
منقطع از خلق نه از بد خوي
منفرد از مرد و زن نه از دوي
مشفقي خلق و نافع همچو آب
خوش شفعيي و دعااش مستجاب
نيك و بد را مهربان و مستقر
بهتر از مادر شهي‌تر از پدر
گفت پيغامبر شما را اي مهان
چون پدر هستم شفيق و مهربان
زان سبب كه جمله اجزاي منيد
جزو را از كل چرا بر مي‌كنيد
جزو از كل قطع شد بي كار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
تا نپيوندد بكل بار دگر
مرده باشد نبودش از جان خبر
ور بجنبد نيست آن را خود سند
عضو نو ببريده هم جنبش كند
جزو ازين كل گر برد يكسو رود
اين نه آن كلست كو ناقص شود
قطع و وصل او نيايد در مقال
چيز ناقص گفته شد بهر مثال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد