بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقي

۳۶ بازديد


آن دقوقي رحمة الله عليه
گفت سافرت مدي في خافقيه
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه
بي‌خبر از راه حيران در اله
پا برهنه مي‌روي بر خار و سنگ
گفت من حيرانم و بي خويش و دنگ
تو مبين اين پايها را بر زمين
زانك بر دل مي‌رود عاشق يقين
از ره و منزل ز كوتاه و دراز
دل چه داند كوست مست دل‌نواز
آن دراز و كوته اوصاف تنست
رفتن ارواح ديگر رفتنست
تو سفركردي ز نطفه تا بعقل
نه بگامي بود نه منزل نه نقل
سير جان بي چون بود در دور و دير
جسم ما از جان بياموزيد سير
سير جسمانه رها كرد او كنون
مي‌رود بي‌چون نهان در شكل چون
گفت روزي مي‌شدم مشتاق‌وار
تا ببينم در بشر انوار يار
تا ببينم قلزمي در قطره‌اي
آفتابي درج اندر ذره‌اي
چون رسيدم سوي يك ساحل بگام
بود بيگه گشته روز و وقت شام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد