دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۱ ۳۶ بازديد
باز ميديدم كه ميشد هفت يك
ميشكافد نور او جيب فلك
باز آن يك بار ديگر هفت شد
مستي و حيراني من زفت شد
اتصالاتي ميان شمعها
كه نيايد بر زبان و گفت ما
آنك يك ديدن كند ادارك آن
سالها نتوان نمودن از زبان
آنك يك دم بيندش ادراك هوش
سالها نتوان شنودن آن بگوش
چونك پاياني ندارد رو اليك
زانك لا احصي ثناء ما عليك
پيشتر رفتم دوان كان شمعها
تا چه چيزست از نشان كبريا
ميشدم بي خويش و مدهوش و خراب
تا بيفتادم ز تعجيل و شتاب
ساعتي بيهوش و بيعقل اندرين
اوفتادم بر سر خاك زمين
باز با هوش آمدم برخاستم
در روش گويي نه سر نه پاستم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد