بخش ۱۰۳ - انكار كردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقي

۳۳ بازديد


چون رهيد آن كشتي و آمد بكام
شد نماز آن جماعت هم تمام
فجفجي افتادشان با همدگر
كين فضولي كيست از ما اي پدر
هر يكي با آن دگر گفتند سر
از پس پشت دقوقي مستتر
گفت هر يك من نكردستم كنون
اين دعا نه از برون نه از درون
گفت مانا اين امام ما ز درد
بوالفضولانه مناجاتي بكرد
گفت آن ديگر كه اي يار يقين
مر مرا هم مي‌نمايد اين چنين
او فضولي بوده است از انقباض
كرد بر مختار مطلق اعتراض
چون نگه كردم سپس تا بنگرم
كه چه مي‌گويند آن اهل كرم
يك ازيشان را نديدم در مقام
رفته بودند از مقام خود تمام
نه به چپ نه راست نه بالا نه زير
چشم تيز من نشد بر قوم چير
درها بودند گويي آب گشت
نه نشان پا و نه گردي بدشت
در قباب حق شدند آن دم همه
در كدامين روضه رفتند آن رمه
درتحير ماندم كين قوم را
چون بپوشانيد حق بر چشم ما
آنچنان پنهان شدند از چشم او
مثل غوطهٔ ماهيان در آب جو
سالها درحسرت ايشان بماند
عمرها در شوق ايشان اشك راند
تو بگويي مرد حق اندر نظر
كي در آرد با خدا ذكر بشر
خر ازين مي‌خسپد اينجا اي فلان
كه بشر ديدي تو ايشان را نه جان
كار ازين ويران شدست اي مرد خام
كه بشر ديدي مر ايشان را چو عام
تو همان ديدي كه ابليس لعين
گفت من از آتشم آدم ز طين
چشم ابليسانه را يك دم ببند
چند بيني صورت آخر چند چند
اي دقوقي با دو چشم همچو جو
هين مبر اوميد ايشان را بجو
هين بجو كه ركن دولت جستن است
هر گشادي در دل اندر بستن است
از همه كار جهان پرداخته
كو و كو مي‌گو بجان چون فاخته
نيك بنگر اندرين اي محتجب
كه دعا را بست حق در استجب
هر كه را دل پاك شد از اعتلال
آن دعااش مي‌رود تا ذوالجلال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد