بخش ۱۰۴ - باز شرح كردن حكايت آن طالب روزي حلال بي كسب و رنج

۳۸ بازديد


يادم آمد آن حكايت كان فقير
روز و شب مي‌كرد افغان و نفير
وز خدا مي‌خواست روزي حلال
بي شكار و رنج و كسب و انتقال
پيش ازين گفتيم بعضي حال او
ليك تعويق آمد و شد پنج‌تو
هم بگوييمش كجا خواهد گريخت
چون ز ابر فضل حق حكمت بريخت
صاحب گاوش بديد و گفت هين
اي بظلمت گاو من گشته رهين
هين چراكشتي بگو گاو مرا
ابله طرار انصاف اندر آ
گفت من روزي ز حق مي‌خواستم
قبله را از لابه مي‌آراستم
آن دعاي كهنه‌ام شد مستجاب
روزي من بود كشتم نك جواب
او ز خشم آمد گريبانش گرفت
چند مشتي زد به رويش ناشكفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد