بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود عليه السلام

۳۴ بازديد


مي‌كشيدش تا به داود نبي
كه بيا اي ظالم گيج غبي
حجت بارد رها كن اي دغا
عقل در تن آور و با خويش آ
اين چه مي‌گويي دعا چه بود مخند
بر سر و و ريش من و خويش اي لوند
گفت من با حق دعاها كرده‌ام
اندرين لابه بسي خون خورده‌ام
من يقين دارم دعا شد مستجاب
سر بزن بر سنگ اي منكرخطاب
گفت گرد آييد هين يا مسلمين
ژاژ بينيد و فشار اين مهين
اي مسلمانان دعا مال مرا
چون از آن او كند بهر خدا
گر چنين بودي همه عالم بدين
يك دعا املاك بردندي بكين
گر چنين بودي گدايان ضرير
محتشم گشته بدندي و امير
روز و شب اندر دعااند و ثنا
لابه‌گويان كه تو ده‌مان اي خدا
تا تو ندهي هيچ كس ندهد يقين
اي گشاينده تو بگشا بند اين
مكسب كوران بود لابه و دعا
جز لب ناني نيابند از عطا
خلق گفتند اين مسلمان راست‌گوست
وين فروشندهٔ دعاها ظلم‌جوست
اين دعا كي باشد از اسباب ملك
كي كشيد اين را شريعت خود بسلك
بيع و بخشش يا وصيت يا عطا
يا ز جنس اين شود ملكي ترا
در كدامين دفترست اين شرع نو
گاو را تو باز ده يا حبس رو
او به سوي آسمان مي‌كرد رو
واقعهٔ ما را نداند غير تو
در دل من آن دعا انداختي
صد اميد اندر دلم افراختي
من نمي‌كردم گزافه آن دعا
همچو يوسف ديده بودم خوابها
ديد يوسف آفتاب و اختران
پيش او سجده‌كنان چون چاكران
اعتمادش بود بر خواب درست
در چه و زندان جز آن را مي‌نجست
ز اعتماد او نبودش هيچ غم
از غلامي وز ملام و بيش و كم
اعتمادي داشت او بر خواب خويش
كه چو شمعي مي‌فروزيدش ز پيش
چون در افكندند يوسف را به چاه
بانگ آمد سمع او را از اله
كه تو روزي شه شوي اي پهلوان
تا بمالي اين جفا در رويشان
قايل اين بانگ نايد در نظر
ليك دل بشناخت قايل را ز اثر
قوتي و راحتي و مسندي
در ميان جان فتادش زان ندا
چاه شد بر وي بدان بانگ جليل
گلشن و بزمي چو آتش بر خليل
هر جفا كه بعد از آنش مي‌رسيد
او بدان قوت بشادي مي‌كشيد
همچنانك ذوق آن بانگ الست
در دل هر مؤمني تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراض
نه ز امر و نهي حقشان انقباض
لقمهٔ حكمي كه تلخي مي‌نهد
گلشكر آن را گوارش مي‌دهد
گلشكر آن را كه نبود مستند
لقمه را ز انكار او قي مي‌كند
هر كه خوابي ديد از روز الست
مست باشد در ره طاعات مست
مي‌كشد چون اشتر مست اين جوال
بي فتور و بي گمان و بي ملال
كفك تصديقش بگرد پوز او
شد گواه مستي و دلسوز او
اشتر از قوت چو شير نر شده
زير ثقل بار اندك‌خور شده
ز آرزوي ناقه صد فاقه برو
مي‌نمايد كوه پيشش تار مو
در الست آنكو چنين خوابي نديد
اندرين دنيا نشد بنده و مريد
ور بشد اندر تردد صد دله
يك زمان شكرستش و سالي گله
پاي پيش و پاي پس در راه دين
مي‌نهد با صد تردد بي يقين
وام‌دار شرح اينم نك گرو
ور شتابستت ز الم نشرح شنو
چون ندارد شرح اين معني كران
خر به سوي مدعي گاو ران
گفت كورم خواند زين جرم آن دغا
بس بليسانه قياسست اي خدا
من دعا كورانه كي مي‌كرده‌ام
جز به خالق كديه كي آورده‌ام
كور از خلقان طمع دارد ز جهل
من ز تو كز تست هر دشوار سهل
آن يكي كورم ز كوران بشمريد
او نياز جان و اخلاصم نديد
كوري عشقست اين كوري من
حب يعمي و يصمست اي حسن
كورم از غير خدا بينا بدو
مقتضاي عشق اين باشد نكو
تو كه بينايي ز كورانم مدار
دايرم برگرد لطفت اي مدار
آنچنانك يوسف صديق را
خواب بنمودي و گشتش متكا
مر مرا لطف تو هم خوابي نمود
آن دعاي بي‌حدم بازي نبود
مي‌نداند خلق اسرار مرا
ژاژ مي‌دانند گفتار مرا
حقشان است و كي داند راز غيب
غير علام سر و ستار عيب
خصم گفتش رو به من كن حق بگو
رو چه سوي آسمان كردي عمو
شيد مي‌آري غلط مي‌افكني
لاف عشق و لاف قربت مي‌زني
با كدامين روي چون دل‌مرده‌اي
روي سوي آسمانها كرده‌اي
غلغلي در شهر افتاده ازين
آن مسلمان مي‌نهد رو بر زمين
كاي خدا اين بنده را رسوا مكن
گر بدم هم سر من پيدا مكن
تو همي‌داني و شبهاي دراز
كه همي‌خواندم ترا با صد نياز
پيش خلق اين را اگر خود قدر نيست
پيش تو همچون چراغ روشنيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد