دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۱ ۳۵ بازديد
چونك داود نبي آمد برون
گفت هين چونست اين احوال چون
مدعي گفت اي نبي الله داد
گاو من در خانه او در فتاد
كشت گاوم را بپرسش كه چرا
گاو من كشت او بيان كن ماجرا
گفت داودش بگو اي بوالكرم
چون تلف كردي تو ملك محترم
هين پراكنده مگو حجت بيار
تا به يك سو گردد اين دعوي و كار
گفت اي داود بودم هفت سال
روز و شب اندر دعا و در سؤال
اين هميجستم ز يزدان كاي خدا
روزيي خواهم حلال و بي عنا
مرد و زن بر ناله من واقفاند
كودكان اين ماجرا را واصفاند
تو بپرس از هر كه خواهي اين خبر
تا بگويد بي شكنجه بي ضرر
هم هويدا پرس و هم پنهان ز خلق
كه چه ميگفت اين گداي ژندهدلق
بعد اين جمله دعا و اين فغان
گاوي اندر خانه ديدم ناگهان
چشم من تاريك شد نه بهر لوت
شادي آن كه قبول آمد قنوت
كشتم آن را تا دهم در شكر آن
كه دعاي من شنود آن غيبدان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد