بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوري داود عليه السلام

۳۴ بازديد


سجده كرد و گفت كاي داناي سوز
در دل داود انداز آن فروز
در دلش نه آنچ تو اندر دلم
اندر افكندي براز اي مفضلم
اين بگفت و گريه در شد هاي هاي
تا دل داود بيرون شد ز جاي
گفت هين امروز اي خواهان گاو
مهلتم ده وين دعاوي را مكاو
تا روم من سوي خلوت در نماز
پرسم اين احوال از داناي راز
خوي دارم در نماز اين التفات
معني قرة عيني في الصلوة
روزن جانم گشادست از صفا
مي‌رسد بي واسطه نامهٔ خدا
نامه و باران و نور از روزنم
مي‌فتد در خانه‌ام از معدنم
دوزخست آن خانه كان بي روزنست
اصل دين اي بنده روزن كردنست
تيشهٔ هر بيشه‌اي كم زن بيا
تيشه زن در كندن روزن هلا
يا نمي‌داني كه نور آفتاب
عكس خورشيد برونست از حجاب
نور اين داني كه حيوان ديد هم
پس چه كرمنا بود بر آدمم
من چو خورشيدم درون نور غرق
مي‌ندانم كرد خويش از نور فرق
رفتنم سوي نماز و آن خلا
بهر تعليمست ره مر خلق را
كژ نهم تا راست گردد اين جهان
حرب خدعه اين بود اي پهلوان
نيست دستوري و گر نه ريختي
گرد از درياي راز انگيختي
همچنين داود مي‌گفت اين نسق
خواست گشتن عقل خلقان محترق
پس گريبانش كشيد از پس يكي
كه ندارم در يكيي‌اش شكي
با خود آمد گفت را كوتاه كرد
لب ببست و عزم خلوتگاه كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد