بخش ۱۱۱ - حكم كردن داود بر صاحب گاو كي جمله مال خود را به وي ده

۳۵ بازديد


بعد از آن داود گفتش كاي عنود
جمله مال خويش او را بخش زود
ورنه كارت سخت گردد گفتمت
تا نگردد ظاهر از وي استمت
خاك بر سر كرد و جامه بر دريد
كه بهر دم مي‌كني ظلمي مزيد
يك‌دمي ديگر برين تشنيع راند
باز داودش به پيش خويش خواند
گفت چون بختت نبود اي بخت‌كور
ظلمت آمد اندك اندك در ظهور
ريده‌اي آنگاه صدر و پيشگاه
اي دريغ از چون تو خر خاشاك و كاه
رو كه فرزندان تو با جفت تو
بندگان او شدند افزون مگو
سنگ بر سينه همي‌زد با دو دست
مي‌دويد از جهل خود بالا و پست
خلق هم اندر ملامت آمدند
كز ضمير كار او غافل بدند
ظالم از مظلوم كي داند كسي
كو بود سخرهٔ هوا همچون خسي
ظالم از مظلوم آنكس پي برد
كو سر نفس ظلوم خود برد
ورنه آن ظالم كه نفس است از درون
خصم هر مظلوم باشد از جنون
سگ هماره حمله بر مسكين كند
تا تواند زخم بر مسكين زند
شرم شيران راست نه سگ را بدان
كه نگيرد صيد از همسايگان
عامهٔ مظلوم‌كش ظالم‌پرست
از كمين سگشان سوي داود جست
روي در داود كردند آن فريق
كاي نبي مجتبي بر ما شفيق
اين نشايد از تو كين ظلميست فاش
قهر كردي بي‌گناهي را بلاش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد