بخش ۱۱۲ - عزم كردن داود عليه السلام به خواندن خلق بدان صحرا

۳۶ بازديد


گفت اي ياران زمان آن رسيد
كان سر مكتوم او گردد پديد
جمله برخيزيد تا بيرون رويم
تا بر آن سر نهان واقف شويم
در فلان صحرا درختي هست زفت
شاخهااش انبه و بسيار و چفت
سخت راسخ خيمه‌گاه و ميخ او
بوي خون مي‌آيدم از بيخ او
خون شدست اندر بن آن خوش درخت
خواجه راكشتست اين منحوس‌بخت
تا كنون حلم خدا پوشيد آن
آخر از ناشكري آن قلتبان
كه عيال خواجه را روزي نديد
نه بنوروز و نه موسمهاي عيد
بي‌نوايان را به يك لقمه نجست
ياد ناورد او ز حقهاي نخست
تا كنون از بهر يك گاو اين لعين
مي‌زند فرزند او را در زمين
او بخود برداشت پرده از گناه
ورنه مي‌پوشيد جرمش را اله
كافر و فاسق درين دور گزند
پرده خود را بخود بر مي‌درند
ظلم مستورست در اسرار جان
مي‌نهد ظالم بپيش مردمان
كه ببينيدم كه دارم شاخها
گاو دوزخ را ببينيد از ملا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد