بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوي آن درخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوي آن درخت

۳۴ بازديد


چون برون رفتند سوي آن درخت
گفت دستش را سپس بنديد سخت
تا گناه و جرم او پيدا كنم
تا لواي عدل بر صحرا زنم
گفت اي سگ جد او را كشته‌اي
تو غلامي خواجه زين رو گشته‌اي
خواجه را كشتي و بردي مال او
كرد يزدان آشكارا حال او
آن زنت او را كنيزك بوده است
با همين خواجه جفا بنموده است
هر چه زو زاييد ماده يا كه نر
ملك وارث باشد آنها سر بسر
تو غلامي كسب و كارت ملك اوست
شرع جستي شرع بستان رو نكوست
خواجه را كشتي باستم زار زار
هم برينجا خواجه گويان زينهار
كارد از اشتاب كردي زير خاك
از خيالي كه بديدي سهمناك
نك سرش با كارد در زير زمين
باز كاويد اين زمين را همچنين
نام اين سگ هم نبشته كارد بر
كرد با خواجه چنين مكر و ضرر
همچنان كردند چون بشكافتند
در زمين آن كارد و سر را يافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمان
هر يكي زنار ببريد از ميان
بعد از آن گفتش بيا اي دادخواه
داد خود بستان بدان روي سياه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد