بخش ۱۱۷ - گريختن عيسي عليه السلام فراز كوه از احمقان

۳۶ بازديد


عيسي مريم به كوهي مي‌گريخت
شيرگويي خون او مي‌خواست ريخت
آن يكي در پي دويد و گفت خير
در پيت كس نيست چه گريزي چو طير
با شتاب او آنچنان مي‌تاخت جفت
كز شتاب خود جواب او نگفت
يك دو ميدان در پي عيسي براند
پس بجد جد عيسي را بخواند
كز پي مرضات حق يك لحظه بيست
كه مرا اندر گريزت مشكليست
از كي اين سو مي‌گريزي اي كريم
نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم
گفت از احمق گريزانم برو
مي‌رهانم خويش را بندم مشو
گفت آخر آن مسيحا نه توي
كه شود كور و كر از تو مستوي
گفت آري گفت آن شه نيستي
كه فسون غيب را ماويستي
چون بخواني آن فسون بر مرده‌اي
برجهد چون شير صيد آورده‌اي
گفت آري آن منم گفتا كه تو
نه ز گل مرغان كني اي خوب‌رو
گفت آري گفت پس اي روح پاك
هرچه خواهي مي‌كني از كيست باك
با چنين برهان كه باشد در جهان
كه نباشد مر ترا از بندگان
گفت عيسي كه به ذات پاك حق
مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاك او
كه بود گردون گريبان‌چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من
بر كر و بر كور خواندم شد حسن
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف
خرقه را بدريد بر خود تا بناف
برتن مرده بخواندم گشت حي
بر سر لاشي بخواندم گشت شي
خواندم آن را بر دل احمق بود
صد هزاران بار و درماني نشد
سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت
ريگ شد كز وي نرويد هيچ كشت
گفت حكمت چيست كآنجا اسم حق
سود كرد اينجا نبود آن را سبق
آن همان رنجست و اين رنجي چرا
او نشد اين را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقي قهر خداست
رنج و كوري نيست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجيست كان رحم آورد
احمقي رنجيست كان زخم آورد
آنچ داغ اوست مهر او كرده است
چاره‌اي بر وي نيارد برد دست
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت
صحبت احمق بسي خونها كه ريخت
اندك اندك آب را دزدد هوا
دين چنين دزدد هم احمق از شما
گرميت را دزدد و سردي دهد
همچو آن كو زير كون سنگي نهد
آن گريز عيسي نه از بيم بود
آمنست او آن پي تعليم بود
زمهرير ار پر كند آفاق را
چه غم آن خورشيد با اشراق را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد