بخش ۱۴۳ - حكايت امير و غلامش

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۳ - حكايت امير و غلامش

۳۶ بازديد


ميرشد محتاج گرمابه سحر
بانگ زد سنقر هلا بردار سر
طاس و منديل و گل از التون بگير
تابه گرمابه رويم اي ناگزير
سنقر آن دم طاس و منديلي نكو
برگرفت و رفت با او دو بدو
مسجدي بر ره بد و بانگ صلا
آمد اندر گوش سنقر در ملا
بود سنقر سخت مولع در نماز
گفت اي مير من اي بنده‌نواز
تو برين دكان زماني صبركن
تا گزارم فرض و خوانم لم يكن
چون امام و قوم بيرون آمدند
ازنماز و وردها فارغ شدند
سنقر آنجا ماند تا نزديك چاشت
مير سنقر را زماني چشم داشت
گفت اي سنقر چرا نايي برون
گفت مي‌نگذاردم اين ذو فنون
صبر كن نك آمدم اي روشني
نيستم غافل كه در گوش مني
هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد
تاكه عاجز گشت از تيباش مرد
پاسخش اين بود مي‌نگذاردم
تا برون آيم هنوز اي محترم
گفت آخر مسجد اندر كس نماند
كيت وا مي‌دارد آنجا كت نشاند
گفت آنك بسته‌استت از برون
بسته است او هم مرا در اندرون
آنك نگذارد ترا كايي درون
مي‌بنگذارد مرا كايم برون
آنك نگذارد كزين سو پا نهي
او بدين سو بست پاي اين رهي
ماهيان را بحر نگذارد برون
خاكيان را بحر نگذارد درون
اصل ماهي آب و حيوان از گلست
حيله و تدبير اينجا باطلست
قفل زفتست و گشاينده خدا
دست در تسليم زن واندر رضا
ذره ذره گر شود مفتاحها
اين گشايش نيست جز از كبريا
چون فراموشت شود تدبير خويش
يابي آن بخت جوان از پير خويش
چون فراموش خودي يادت كنند
بنده گشتي آنگه آزادت كنند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد