بخش ۱۴۸ - قصهٔ فرياد رسيدن رسول عليه السلام كاروان عرب را

۳۳ بازديد


اندر آن وادي گروهي از عرب
خشك شد از قحط بارانشان قرب
در ميان آن بيابان مانده
كارواني مرگ خود بر خوانده
ناگهاني آن مغيث هر دو كون
مصطفي پيدا شد از ره بهر عون
ديد آنجا كارواني بس بزرگ
بر تف ريگ و ره صعب و سترگ
اشترانشان را زبان آويخته
خلق اندر ريگ هر سو ريخته
رحمش آمد گفت هين زوتر رويد
چند ياري سوي آن كثبان دويد
گر سياهي بر شتر مشك آورد
سوي مير خود به زودي مي‌برد
آن شتربان سيه را با شتر
سوي من آريد با فرمان مر
سوي كثبان آمدند آن طالبان
بعد يكساعت بديدند آنچنان
بنده‌اي مي‌شد سيه با اشتري
راويه پر آب چون هديه‌بري
پس بدو گفتند مي‌خواند ترا
اين طرف فخر البشر خير الوري
گفت من نشناسم او را كيست او
گفت او آن ماه‌روي قندخو
نوعها تعريف كردندش كه هست
گفت مانا او مگر آن شاعرست
كه گروهي را زبون كرد او بسحر
من نيايم جانب او نيم شبر
كش‌كشانش آوريدند آن طرف
او فغان برداشت در تشنيع و تف
چون كشيدندش به پيش آن عزيز
گفت نوشيد آب و برداريد نيز
جمله را زان مشك او سيراب كرد
اشتران و هر كسي زان آب خورد
راويه پر كرد و مشك از مشك او
ابر گردون خيره ماند از رشك او
اين كسي ديدست كز يك راويه
سرد گردد سوز چندان هاويه
اين كسي ديدست كز يك مشك آب
گشت چندين مشك پر بي اضطراب
مشك خود روپوش بود و موج فضل
مي‌رسيد از امر او از بحر اصل
آب از جوشش همي‌گردد هوا
و آن هوا گردد ز سردي آبها
بلك بي علت و بيرون زين حكم
آب رويانيد تكوين از عدم
تو ز طفلي چون سببها ديده‌اي
در سبب از جهل بر چفسيده‌اي
با سببها از مسبب غافلي
سوي اين روپوشها زان مايلي
چون سببها رفت بر سر مي‌زني
ربنا و ربناها مي‌كني
رب مي‌گويد برو سوي سبب
چون ز صنعم ياد كردي اي عجب
گفت زين پس من ترا بينم همه
ننگرم سوي سبب و آن دمدمه
گويدش ردوا لعادوا كار تست
اي تو اندر توبه و ميثاق سست
ليك من آن ننگرم رحمت كنم
رحمتم پرست بر رحمت تنم
ننگرم عهد بدت بدهم عطا
از كرم اين دم چو مي‌خواني مرا
قافله حيران شد اندر كار او
يا محمد چيست اين اي بحر خو
كرده‌اي روپوش مشك خرد را
غرقه كردي هم عرب هم كرد را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد