دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۰ ۳۳ بازديد
اي غلام اكنون تو پر بين مشك خود
تا نگويي درشكايت نيك و بد
آن سيه حيران شد از برهان او
ميدميد از لامكان ايمان او
چشمهاي ديد از هوا ريزان شده
مشك او روپوش فيض آن شده
زان نظر روپوشها هم بر دريد
تا معين چشمهٔ غيبي بديد
چشمها پر آب كرد آن دم غلام
شد فراموشش ز خواجه وز مقام
دست و پايش ماند از رفتن به راه
زلزله افكند در جانش اله
باز بهر مصلحت بازش كشيد
كه به خويش آ باز رو اي مستفيد
وقت حيرت نيست حيرت پيش تست
اين زمان در ره در آ چالاك و چست
دستهاي مصطفي بر رو نهاد
بوسههاي عاشقانه بس بداد
مصطفي دست مبارك بر رخش
آن زمان ماليد و كرد او فرخش
شد سپيد آن زنگي و زادهٔ حبش
همچو بدر و روز روشن شد شبش
يوسفي شد در جمال و در دلال
گفتش اكنون رو بده وا گوي حال
او هميشد بي سر و بي پاي مست
پاي مينشناخت در رفتن ز دست
پس بيامد با دو مشك پر روان
سوي خواجه از نواحي كاروان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد