بخش ۱۵۰ - ديدن خواجه غلام خود را سپيد و ناشناختن

۳۳ بازديد


خواجه از دورش بديد و خيره ماند
از تحير اهل آن ده را بخواند
راويهٔ ما اشتر ما هست اين
پس كجا شد بندهٔ زنگي‌جبين
اين يكي بدريست مي‌آيد ز دور
مي‌زند بر نور روز از روش نور
كو غلام ما مگر سرگشته شد
يا بدو گرگي رسيد و كشته شد
چون بيامد پيش گفتش كيستي
از يمن زادي و يا تركيستي
گو غلامم را چه كردي راست گو
گر بكشتي وا نما حيلت مجو
گفت اگر كشتم بتو چون آمدم
چون به پاي خود درين خون آمدم
كو غلام من بگفت اينك منم
كرد دست فضل يزدان روشنم
هي چه مي‌گويي غلام من كجاست
هين نخواهي رست از من جز براست
گفت اسرار ترا با آن غلام
جمله وا گويم يكايك من تمام
زان زماني كه خريدي تو مرا
تا به اكنون باز گويم ماجرا
تا بداني كه همانم در وجود
گرچه از شبديز من صبحي گشود
رنگ ديگر شد وليكن جان پاك
فارغ از رنگست و از اركان و خاك
تن‌شناسان زود ما را گم كنند
آب‌نوشان ترك مشك و خم كنند
جان‌شناسان از عددها فارغ‌اند
غرقهٔ درياي بي‌چونند و چند
جان شو و از راه جان جان را شناس
يار بينش شو نه فرزند قياس
چون ملك با عقل يك سررشته‌اند
بهر حكمت را دو صورت گشته‌اند
آن ملك چون مرغ بال و پر گرفت
وين خرد بگذاشت پر و فر گرفت
لاجرم هر دو مناصر آمدند
هر دو خوش رو پشت همديگر شدند
هم ملك هم عقل حق را واجدي
هر دو آدم را معين و ساجدي
نفس و شيطان بوده ز اول واحدي
بوده آدم را عدو و حاسدي
آنك آدم را بدن ديد او رميد
و آنك نور مؤتمن ديد او خميد
آن دو ديده‌روشنان بودند ازين
وين دو را ديده نديده غير طين
اين بيان اكنون چو خر بر يخ بماند
چون نشايد بر جهود انجيل خواند
كي توان با شيعه گفتن از عمر
كي توان بربط زدن در پيش كر
ليك گر در ده به گوشه يك كسست
هاي هويي كه برآوردم بسست
مستحق شرح را سنگ و كلوخ
ناطقي گردد مشرح با رسوخ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد