بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفي عليه السلام و بردن بر هوا و نگون كردن

۳۶ بازديد


اندرين بودند كآواز صلا
مصطفي بشنيد از سوي علا
خواست آبي و وضو را تازه كرد
دست و رو را شست او زان آب سرد
هر دو پا شست و به موزه كرد راي
موزه را بربود يك موزه‌رباي
دست سوي موزه برد آن خوش‌خطاب
موزه را بربود از دستش عقاب
موزه را اندر هوا برد او چو باد
پس نگون كرد و از آن ماري فتاد
در فتاد از موزه يك مار سياه
زان عنايت شد عقابش نيكخواه
پس عقاب آن موزه را آورد باز
گفت هين بستان و رو سوي نماز
از ضرورت كردم اين گستاخيي
من ز ادب دارم شكسته‌شاخيي
واي كو گستاخ پايي مي‌نهد
بي ضرورت كش هوا فتوي دهد
پس رسولش شكر كرد و گفت ما
اين جفا ديديم و بود اين خود وفا
موزه بربودي و من درهم شدم
تو غمم بردي و من در غم شدم
گرچه هر غيبي خدا ما را نمود
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت دور از تو كه غفلت در تو رست
ديدنم آن غيب را هم عكس تست
مار در موزه ببينم بر هوا
نيست از من عكس تست اي مصطفي
عكس نوراني همه روشن بود
عكس ظلماني همه گلخن بود
عكس عبدالله همه نوري بود
عكس بيگانه همه كوري بود
عكس هر كس را بدان اي جان ببين
پهلوي جنسي كه خواهي مي‌نشين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد