بخش ۱۶۴ - حكايت آن زني كي فرزندش نمي‌زيست

۳۹ بازديد


آن زني هر سال زاييدي پسر
بيش از شش مه نبودي عمرور
ياسه مه يا چار مه گشتي تباه
ناله كرد آن زن كه افغان اي اله
نه مهم بارست و سه ماهم فرح
نعمتم زوتر رو از قوس قزح
پيش مردان خدا كردي نفير
زين شكايت آن زن از درد نذير
بيست فرزند اين‌چنين در گور رفت
آتشي در جانشان افتاد تفت
تا شبي بنمود او را جنتي
باقيي سبزي خوشي بي ضنتي
باغ گفتم نعمت بي‌كيف را
كاصل نعمتهاست و مجمع باغها
ورنه لا عين رات چه جاي باغ
گفت نور غيب را يزدان چراغ
مثل نبود آن مثال آن بود
تا برد بوي آنك او حيران بود
حاصل آن زن ديد آن را مست شد
زان تجلي آن ضعيف از دست شد
ديد در قصري نبشته نام خويش
آن خود دانستش آن محبوب‌كيش
بعد از آن گفتند كين نعمت وراست
كو بجان بازي بجز صادق نخاست
خدمت بسيار مي‌بايست كرد
مر ترا تا بر خوري زين چاشت‌خورد
چون تو كاهل بودي اندر التجا
آن مصيبتها عوض دادت خدا
گفت يا رب تا به صد سال و فزون
اين چنينم ده بريز از من تو خون
اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش
ديد در وي جمله فرزندان خويش
گفت از من كم شد از تو گم نشد
بي دو چشم غيب كس مردم نشد
تو نكردي فصد و از بيني دويد
خون افزون تا ز تب جانت رهيد
مغز هر ميوه بهست از پوستش
پوست دان تن را و مغز آن دوستش
مغز نغزي دارد آخر آدمي
يكدمي آن را طلب گر زان دمي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد