بخش ۱۶۹ - حكمت ويران شدن تن به مرگ

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶۹ - حكمت ويران شدن تن به مرگ

۳۵ بازديد


من چو آدم بودم اول حبس كرب
پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم درين خانه چو چاه
شاه گشتم قصر بايد بهر شاه
قصرها خود مر شهان را مانسست
مرده را خانه و مكان گوري بسست
انبيا را تنگ آمد اين جهان
چون شهان رفتند اندر لامكان
مردگان را اين جهان بنمود فر
ظاهرش زفت و به معني تنگ بر
گر نبودي تنگ اين افغان ز چيست
چون دو تا شد هر كه در وي بيش زيست
در زمان خواب چون آزاد شد
زان مكان بنگر كه جان چون شاد شد
ظالم از ظلم طبيعت باز رست
مرد زنداني ز فكر حبس جست
اين زمين و آسمان بس فراخ
سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ
خندهٔ او گريه فخرش جمله ننگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد