بخش ۱۷۱ - بيان آنك هرچه غفلت و غم و كاهلي و تاريكيست همه از تنست

۳۷ بازديد


غفلت از تن بود چون تن روح شد
بيند او اسرار را بي هيچ بد
چون زمين برخاست از جو فلك
نه شب و نه سايه باشد نه دلك
هر كجا سايه‌ست و شب يا سايگه
از زمين باشد نه از افلاك و مه
دود پيوسته هم از هيزم بود
نه ز آتشهاي مستنجم بود
وهم افتد در خطا و در غلط
عقل باشد در اصابتها فقط
هر گراني و كسل خود از تنست
جان ز خفت جمله در پريدنست
روي سرخ از غلبه خونها بود
روي زرد از جنبش صفرا بود
رو سپيد از قوت بلغم بود
باشد از سودا كه رو ادهم بود
در حقيقت خالق آثار اوست
ليك جز علت نبيند اهل پوست
مغز كو از پوستها آواره نيست
از طبيب و علت او را چاره نيست
چون دوم بار آدمي‌زاده بزاد
پاي خود بر فرق علتها نهاد
علت اولي نباشد دين او
علت جزوي ندارد كين او
مي‌پرد چون آفتاب اندر افق
با عروس صدق و صورت چون تتق
بلك بيرون از افق وز چرخها
بي مكان باشد چو ارواح و نهي
بل عقول ماست سايه‌هاي او
مي‌فتد چون سايه‌ها در پاي او
مجتهد هر گه كه باشد نص‌شناس
اندر آن صورت نينديشد قياس
چون نيابد نص اندر صورتي
از قياس آنجا نمايد عبرتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد