بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقاي درويش

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقاي درويش

۳۸ بازديد


گفت قايل در جهان درويش نيست
ور بود درويش آن درويش نيست
هست از روي بقاي ذات او
نيست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانهٔ شمع پيش آفتاب
نيست باشد هست باشد در حساب
هست باشد ذات او تا تو اگر
بر نهي پنبه بسوزد زان شرر
نيست باشد روشني ندهد ترا
كرده باشد آفتاب او را فنا
در دو صد من شهد يك اوقيه خل
چون در افكندي و در وي گشت حل
نيست باشد طعم خل چون مي‌چشي
هست اوقيه فزون چون بركشي
پيش شيري آهوي بيهوش شد
هستي‌اش در هست او روپوش شد
اين قياس ناقصان بر كار رب
جوشش عشقست نه از ترك ادب
نبض عاشق بي ادب بر مي‌جهد
خويش را در كفهٔ شه مي‌نهد
بي‌ادب‌تر نيست كس زو در جهان
با ادب‌تر نيست كس زو در نهان
هم بنسبت دان وفاق اي منتجب
اين دو ضد با ادب با بي‌ادب
بي‌ادب باشد چو ظاهر بنگري
كه بود دعوي عشقش هم‌سري
چون به باطن بنگري دعوي كجاست
او و دعوي پيش آن سلطان فناست
مات زيد زيد اگر فاعل بود
ليك فاعل نيست كو عاطل بود
او ز روي لفظ نحوي فاعلست
ورنه او مفعول و موتش قاتلست
فاعل چه كو چنان مقهور شد
فاعليها جمله از وي دور شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد