دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۰ ۳۴ بازديد
رو نهاد آن عاشق خونابهريز
دلطپان سوي بخارا گرم و تيز
ريگ آمون پيش او همچون حرير
آب جيحون پيش او چون آبگير
آن بيابان پيش او چون گلستان
ميفتاد از خنده او چون گلستان
در سمرقندست قند اما لبش
از بخارا يافت و آن شد مذهبش
اي بخارا عقلافزا بودهاي
ليكن ازمن عقل و دين بربودهاي
بدر ميجويم از آنم چون هلال
صدر ميجويم درين صف نعال
چون سواد آن بخارا را بديد
در سواد غم بياضي شد پديد
ساعتي افتاد بيهوش و دراز
عقل او پريد در بستان راز
بر سر و رويش گلابي ميزدند
از گلاب عشق او غافل بدند
او گلستاني نهاني ديده بود
غارت عشقش ز خود ببريده بود
تو فسرده درخور اين دم نهاي
با شكر مقرون نهاي گرچه نيي
رخت عقلت با توست و عاقلي
كز جنودا لم تروها غافلي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد