بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهديد كنندگان را

۳۴ بازديد


گفت من مستسقيم آبم كشد
گرچه مي‌دانم كه هم آبم كشد
هيچ مستقسقي بنگريزد ز آب
گر دو صد بارش كند مات و خراب
گر بياماسد مرا دست و شكم
عشق آب از من نخواهد گشت كم
گويم آنگه كه بپرسند از بطون
كاشكي بحرم روان بودي درون
خيك اشكم گو بدر از موج آب
گر بميرم هست مرگم مستطاب
من بهر جايي كه بينم آب جو
رشكم آيد بودمي من جاي او
دست چون دف و شكم همچون دهل
طبل عشق آب مي‌كوبم چو گل
گر بريزد خونم آن روح الامين
جرعه جرعه خون خورم همچون زمين
چون زمين وچون جنين خون‌خواره‌ام
تا كه عاشق گشته‌ام اين كاره‌ام
شب همي‌جوشم در آتش همچو ديگ
روز تا شب خون خورم مانند ريگ
من پشيمانم كه مكر انگيختم
از مراد خشم او بگريختم
گو بران بر جان مستم خشم خويش
عيد قربان اوست و عاشق گاوميش
گاو اگر خسپد وگر چيزي خورد
بهر عيد و ذبح او مي‌پرورد
گاو موسي دان مرا جان داده‌اي
جزو جزوم حشر هر آزاده‌اي
گاو موسي بود قربان گشته‌اي
كمترين جزوش حيات كشته‌اي
برجهيد آن كشته ز آسيبش ز جا
در خطاب اضربوه بعضها
يا كرامي اذبحوا هذا البقر
ان اردتم حشر ارواح النظر
از جمادي مردم و نامي شدم
وز نما مردم به حيوان برزدم
مردم از حيواني و آدم شدم
پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم
حملهٔ ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملايك پر و سر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيء هالك الا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم
آنچ اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كه انا اليه راجعون
مرگ دان آنك اتفاق امتست
كاب حيواني نهان در ظلمتست
همچو نيلوفر برو زين طرف جو
همچو مستسقي حريص و مرگ‌جو
مرگ او آبست و او جوياي آب
مي‌خورد والله اعلم بالصواب
اي فسرده عاشق ننگين نمد
كو ز بيم جان ز جانان مي‌رمد
سوي تيغ عشقش اي ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستك‌زنان
جوي ديدي كوزه اندر جوي ريز
آب را از جوي كي باشد گريز
آب كوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وي و جو او شود
وصف او فاني شد و ذاتش بقا
زين سپس نه كم شود نه بدلقا
خويش را بر نخل او آويختم
عذر آن را كه ازو بگريختم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد