دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۰ ۳۳ بازديد
يك حكايت گوش كن اي نيكپي
مسجدي بد بر كنار شهر ري
هيچ كس در وي نخفتي شب ز بيم
كه نه فرزندش شدي آن شب يتيم
بس كه اندر وي غريب عور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت
خويشتن را نيك ازين آگاه كن
صبح آمد خواب را كوتاه كن
هر كسي گفتي كه پريانند تند
اندرو مهمان كشان با تيغ كند
آن دگر گفتي كه سحرست و طلسم
كين رصد باشد عدو جان و خصم
آن دگر گفتي كه بر نه نقش فاش
بر درش كاي ميهمان اينجا مباش
شب مخسپ اينجا اگر جان بايدت
ورنه مرگ اينجا كمين بگشايدت
وان يكي گفتي كه شب قفلي نهيد
غافلي كايد شما كم ره دهيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد