دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۰ ۳۸ بازديد
تا يكي مهمان در آمد وقت شب
كو شنيده بود آن صيت عجب
از براي آزمون ميآزمود
زانك بس مردانه و جان سير بود
گفت كم گيرم سر و اشكمبهاي
رفته گير از گنج جان يك حبهاي
صورت تن گو برو من كيستم
نقش كم نايد چو من باقيستم
چون نفخت بودم از لطف خدا
نفخ حق باشم ز ناي تن جدا
تا نيفتد بانگ نفخش اين طرف
تا رهد آن گوهر از تنگين صدف
چون تمنوا موت گفت اي صادقين
صادقم جان را برافشانم برين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد