بخش ۶ - قصهٔ آن صوفي كي زن خود را بيگانه‌اي بگرفت

۳۹ بازديد


صوفيي آمد به سوي خانه روز
خانه يك در بود و زن با كفش‌دوز
جفت گشته با رهي خويش زن
اندر آن يك حجره از وسواس تن
چون بزد صوفي به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حيلت نه راه
هيچ معهودش نبد كو آن زمان
سوي خانه باز گردد از دكان
قاصدا آن روز بي‌وقت آن مروع
از خيالي كرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن كو هيچ بار
اين زمان فا خانه نامد او ز كار
آن قياسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
چونك بد كردي بترس آمن مباش
زانك تخمست و بروياند خداش
چند گاهي او بپوشاند كه تا
آيدت زان بد پشيمان و حيا
عهد عمر آن امير مؤمنان
داد دزدي را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد كاي مير ديار
اولين بارست جرمم زينهار
گفت عمر حاش لله كه خدا
بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پي اظهار فضل
باز گيرد از پي اظهار عدل
تا كه اين هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد اين منذر شود
بارها زن نيز اين بد كرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مي‌نمود
آن نمي‌دانست عقل پاي‌سست
كه سبو دايم ز جو نايد درست
آنچنانش تنگ آورد آن قضا
كه منافق را كند مرگ فجا
نه طريق و نه رفيق و نه امان
دست كرده آن فرشته سوي جان
آنچنان كين زن در آن حجره جفا
خشك شد او و حريفش ز ابتلا
گفت صوفي با دل خود كاي دو گبر
از شما كينه كشم ليكن به صبر
ليك نادانسته آرم اين نفس
تا كه هر گوشي ننوشد اين جرس
از شما پنهان كشد كينه محق
اندك اندك هم‌چو بيماري دق
مرد دق باشد چو يخ هر لحظه كم
ليك پندارد بهر دم بهترم
هم‌چو كفتاري كه مي‌گيرندش و او
غرهٔ آن گفت كين كفتار كو
هيچ پنهان‌خانه آن زن را نبود
سمج و دهليز و ره بالا نبود
نه تنوري كه در آن پنهان شود
نه جوالي كه حجاب آن شود
هم‌چو عرصهٔ پهن روز رستخيز
نه گو و نه پشته نه جاي گريز
گفت يزدان وصف اين جاي حرج
بهر محشر لا تري فيها عوج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد