بخش ۸ - گفتن زن كي او در بند جهاز نيست

۳۹ بازديد


گفت گفتم من چنين عذري و او
گفت نه من نيستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ايم
ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ايم
قصد ما سترست و پاكي و صلاح
در دو عالم خود بدان باشد فلاح
باز صوفي عذر درويشي بگفت
و آن مكرر كرد تا نبود نهفت
گفت زن من هم مكرر كرده‌ام
بي‌جهازي را مقرر كرده‌ام
اعتقاد اوست راسختر ز كوه
كه ز صد فقرش نمي‌آيد شكوه
او همي‌گويد مرادم عفتست
از شما مقصود صدق و همتست
گفت صوفي خود جهاز و مال ما
ديد و مي‌بيند هويدا و خفا
خانهٔ تنگي مقام يك تني
كه درو پنهان نماند سوزني
باز ستر و پاكي و زهد و صلاح
او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما مي‌داند او احوال ستر
وز پس و پيش و سر و دنبال ستر
ظاهرا او بي‌جهاز و خادمست
وز صلاح و ستر او خود عالمست
شرح مستوري ز بابا شرط نيست
چون برو پيدا چو روز روشنيست
اين حكايت را بدان گفتم كه تا
لاف كم بافي چو رسوا شد خطا
مر ترا اي هم به دعوي مستزاد
اين بدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفي تو خاين بوده‌اي
دام مكر اندر دغا بگشوده‌اي
كه ز هر ناشسته رويي كپ زني
شرم داري وز خداي خويش ني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد