بخش ۱۲ - معالجه كردن برادر دباغ دباغ را به خفيه به بوي سرگين

۴۰ بازديد


خلق را مي‌راند از وي آن جوان
تا علاجش را نبينند آن كسان
سر به گوشش برد هم‌چون رازگو
پس نهاد آن چيز بر بيني او
كو به كف سرگين سگ ساييده بود
داروي مغز پليد آن ديده بود
ساعتي شد مرد جنبيدن گرفت
خلق گفتند اين فسوني بد شگفت
كين بخواند افسون به گوش او دميد
مرده بود افسون به فريادش رسيد
جنبش اهل فساد آن سو بود
كه زنا و غمزه و ابرو بود
هر كرا مشك نصيحت سود نيست
لاجرم با بوي بد خو كرد نيست
مشركان را زان نجس خواندست حق
كاندرون پشك زادند از سبق
كرم كو زادست در سرگين ابد
مي‌نگرداند به عنبر خوي خود
چون نزد بر وي نثار رش نور
او همه جسمست بي‌دل چون قشور
ور ز رش نور حق قسميش داد
هم‌چو رسم مصر سرگين مرغ‌زاد
ليك نه مرغ خسيس خانگي
بلك مرغ دانش و فرزانگي
تو بدان ماني كز آن نوري تهي
زآنك بيني بر پليدي مي‌نهي
از فراقت زرد شد رخسار و رو
برگ زردي ميوهٔ ناپخته تو
ديگ ز آتش شد سياه و دودفام
گوشت از سختي چنين ماندست خام
هشت سالت جوش دادم در فراق
كم نشد يك ذره خاميت و نفاق
غورهٔ تو سنگ بسته كز سقام
غوره‌ها اكنون مويزند و تو خام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد