بخش ۱۴ - رد كردن معشوقه عذر عاشق را و تلبيس او را در روي او ماليدن

۴۰ بازديد


در جوابش بر گشاد آن يار لب
كز سوي ما روز سوي تست شب
حيله‌هاي تيره اندر داوري
پيش بينايان چرا مي‌آوري
هر چه در دل داري از مكر و رموز
پيش ما رسواست و پيدا هم‌چو روز
گر بپوشيمش ز بنده‌پروري
تو چرا بي‌رويي از حد مي‌بري
از پدر آموز كه آدم در گناه
خوش فرود آمد به سوي پايگاه
چون بديد آن عالم الاسرار را
بر دو پا استاد استغفار را
بر سر خاكستر انده نشست
از بهانه شاخ تا شاخي نجست
ربنا انا ظلمنا گفت و بس
چونك جانداران بديد از پيش و پس
ديد جانداران پنهان هم‌چو جان
دورباش هر يكي تا آسمان
كه هلا پيش سليمان مور باش
تا بنشكافد ترا اين دورباش
جز مقام راستي يك دم مه‌ايست
هيچ لالا مرد را چون چشم نيست
كور اگر از پند پالوده شود
هر دمي او باز آلوده شود
آدما تو نيستي كور از نظر
ليك اذا جاء القضا عمي البصر
عمرها بايد به نادر گاه‌گاه
تا كه بينا از قضا افتد به چاه
كور را خود اين قضا همراه اوست
كه مرورا اوفتادن طبع و خوست
در حدث افتد نداند بوي چيست
از منست اين بوي يا ز آلودگيست
ور كسي بر وي كند مشكي نثار
هم ز خود داند نه از احسان يار
پس دو چشم روشن اي صاحب‌نظر
مر ترا صد مادرست و صد پدر
خاصه چشم دل آن هفتاد توست
وين دو چشم حس خوشه‌چين اوست
اي دريغا ره‌زنان بنشسته‌اند
صد گره زير زبانم بسته‌اند
پاي‌بسته چون رود خوش راهوار
بس گران بنديست اين معذور دار
اين سخن اشكسته مي‌آيد دلا
كين سخن درست غيرت آسيا
در اگر چه خرد و اشكسته شود
توتياي ديدهٔ خسته شود
اي در از اشكست خود بر سر مزن
كز شكستن روشني خواهي شدن
همچنين اشكسته بسته گفتنيست
حق كند آخر درستش كو غنيست
گندم ار بشكست و از هم در سكست
بر دكان آمد كه نك نان درست
تو هم اي عاشق چو جرمت گشت فاش
آب و روغن ترك كن اشكسته باش
آنك فرزندان خاص آدم‌اند
نفحهٔ انا ظلمنا مي‌دمند
حاجت خود عرضه كن حجت مگو
هم‌چو ابليس لعين سخت‌رو
سخت‌رويي گر ورا شد عيب‌پوش
در ستيز و سخت‌رويي رو بكوش
آن ابوجهل از پيمبر معجزي
خواست هم‌چون كينه‌ور تركي غزي
ليك آن صديق حق معجز نخواست
گفت اين رو خود نگويد جز كه راست
كي رسد هم‌چون توي را كز مني
امتحان هم‌چو من ياري كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد