بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶ - قصهٔ مسجد اقصي

۳۵ بازديد


چون درآمد عزم داودي به تنگ
كه بسازد مسجد اقصي به سنگ
وحي كردش حق كه ترك اين بخوان
كه ز دستت برنيايد اين مكان
نيست در تقدير ما آنك تو اين
مسجد اقصي بر آري اي گزين
گفت جرمم چيست اي داناي راز
كه مرا گويي كه مسجد را مساز
گفت بي‌جرمي تو خونها كرده‌اي
خون مظلومان بگردن برده‌اي
كه ز آواز تو خلقي بي‌شمار
جان بدادند و شدند آن را شكار
خون بسي رفتست بر آواز تو
بر صداي خوب جان‌پرداز تو
گفت مغلوب تو بودم مست تو
دست من بر بسته بود از دست تو
نه كه هر مغلوب شه مرحوم بود
نه كه المغلوب كالمعدوم بود
گفت اين مغلوب معدوميست كو
جز به نسبت نيست معدوم ايقنوا
اين چنين معدوم كو از خويش رفت
بهترين هستها افتاد و زفت
او به نسبت با صفات حق فناست
در حقيقت در فنا او را بقاست
جملهٔ ارواح در تدبير اوست
جملهٔ اشباح هم در تير اوست
آنك او مغلوب اندر لطف ماست
نيست مضطر بلك مختار ولاست
منتهاي اختيار آنست خود
كه اختيارش گردد اينجا مفتقد
اختياري را نبودي چاشني
گر نگشتي آخر او محو از مني
در جهان گر لقمه و گر شربتست
لذت او فرع محو لذتست
گرچه از لذات بي‌تاثير شد
لذتي بود او و لذت‌گير شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد