بخش ۲۲ - قصهٔ هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوي سليمان عليه‌السلام

۳۴ بازديد


هديهٔ بلقيس چل استر بدست
بار آنها جمله خشت زر بدست
چون به صحراي سليماني رسيد
فرش آن را جمله زر پخته ديد
بر سر زر تا چهل منزل براند
تا كه زر را در نظر آبي نماند
بارها گفتند زر را وا بريم
سوي مخزن ما چه بيگار اندريم
عرصه‌اي كش خاك زر ده دهيست
زر به هديه بردن آنجا ابلهيست
اي ببرده عقل هديه تا اله
عقل آنجا كمترست از خاك راه
چون كساد هديه آنجا شد پديد
شرمساريشان همي واپس كشيد
باز گفتند ار كساد و ار روا
چيست بر ما بنده فرمانيم ما
گر زر و گر خاك ما را بردنيست
امر فرمان‌ده به جا آوردنيست
گر بفرمايند كه واپس بريد
هم به فرمان تحفه را باز آوريد
خنده‌ش آمد چون سليمان آن بديد
كز شما من كي طلب كردم ثريد
من نمي‌گويم مرا هديه دهيد
بلك گفتم لايق هديه شويد
كه مرا از غيب نادر هديه‌هاست
كه بشر آن را نيارد نيز خواست
مي‌پرستيد اختري كو زر كند
رو باو آريد كو اختر كند
مي‌پرستيد آفتاب چرخ را
خوار كرده جان عالي‌نرخ را
آفتاب از امر حق طباخ ماست
ابلهي باشد كه گوييم او خداست
آفتابت گر بگيرد چون كني
آن سياهي زو تو چون بيرون كني
نه به درگاه خدا آري صداع
كه سياهي را ببر وا ده شعاع
گر كشندت نيم‌شب خورشيد كو
تا بنالي يا امان خواهي ازو
حادثات اغلب به شب واقع شود
وان زمان معبود تو غايب بود
سوي حق گر راستانه خم شوي
وا رهي از اختران محرم شوي
چون شوي محرم گشايم با تو لب
تا ببيني آفتابي نيم‌شب
جز روان پاك او را شرق نه
در طلوعش روز و شب را فرق نه
روز آن باشد كه او شارق شود
شب نماند شب چو او بارق شود
چون نمايد ذره پيش آفتاب
هم‌چنانست آفتاب اندر لباب
آفتابي را كه رخشان مي‌شود
ديده پيشش كند و حيران مي‌شود
هم‌چو ذره بينيش در نور عرش
پيش نور بي حد موفور عرش
خوار و مسكين بيني او را بي‌قرار
ديده را قوت شده از كردگار
كيميايي كه ازو يك ماثري
بر دخان افتاد گشت آن اختري
نادر اكسيري كه از وي نيم تاب
بر ظلامي زد به گردش آفتاب
بوالعجب ميناگري كز يك عمل
بست چندين خاصيت را بر زحل
باقي اخترها و گوهرهاي جان
هم برين مقياس اي طالب بدان
ديدهٔ حسي زبون آفتاب
ديدهٔ ربانيي جو و بياب
تا زبون گردد به پيش آن نظر
شعشعات آفتاب با شرر
كه آن نظر نوري و اين ناري بود
نار پيش نور بس تاري بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد