بخش ۶۴ - زجر مدعي از دعوي و امر كردن او را به متابعت

۳۷ بازديد


بو مسيلم گفت خود من احمدم
دين احمد را به فن برهم زدم
بو مسيلم را بگو كم كن بطر
غرهٔ اول مشو آخر نگر
اين قلاوزي مكن از حرص جمع
پس‌روي كن تا رود در پيش شمع
شمع مقصد را نمايد هم‌چو ماه
كين طرف دانه‌ست يا خود دامگاه
گر بخواهي ور نخواهي با چراغ
ديده گردد نقش باز و نقش زاغ
ورنه اين زاغان دغل افروختند
بانگ بازان سپيد آموختند
بانگ هدهد گر بياموزد فتي
راز هدهد كو و پيغام سبا
بانگ بر رسته ز بر بسته بدان
تاج شاهان را ز تاج هدهدان
حرف درويشان و نكتهٔ عارفان
بسته‌اند اين بي‌حيايان بر زبان
هر هلاك امت پيشين كه بود
زانك چندل را گمان بردند عود
بودشان تمييز كان مظهر كند
ليك حرص و آز كور و كر كند
كوري كوران ز رحمت دور نيست
كوري حرص است كه آن معذور نيست
چارميخ شه ز رحمت دور ني
چار ميخ حاسدي مغفور ني
ماهيا آخر نگر بنگر بشست
بدگلويي چشم آخربينت بست
با دو ديده اول و آخر ببين
هين مباش اعور چو ابليس لعين
اعور آن باشد كه حالي ديد و بس
چون بهايم بي‌خبر از بازپس
چون دو چشم گاو در جرم تلف
هم‌چو يك چشمست كش نبود شرف
نصف قيمت ارزد آن دو چشم او
كه دو چشمش راست مسند چشم تو
ور كني يك چشم آدم‌زاده‌اي
نصف قيمت لايقست از جاده‌اي
زانك چشم آدمي تنها به خود
بي دو چشم يار كاري مي‌كند
چشم خر چون اولش بي آخرست
گر دو چشمش هست حكمش اعورست
اين سخن پايان ندارد وان خفيف
مي‌نويسد رقعه در طمع رغيف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد