بخش ۶۶ - حكايت آن مداح

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۶ - حكايت آن مداح

۳۴ بازديد


آن يكي با دلق آمد از عراق
باز پرسيدند ياران از فراق
گفت آري بد فراق الا سفر
بود بر من بس مبارك مژده‌ور
كه خليفه داد ده خلعت مرا
كه قرينش باد صد مدح و ثنا
شكرها و حمدها بر مي‌شمرد
تا كه شكر از حد و اندازه ببرد
پس بگفتندش كه احوال نژند
بر دروغ تو گواهي مي‌دهند
تن برهنه سر برهنه سوخته
شكر را دزديده يا آموخته
كو نشان شكر و حمد مير تو
بر سر و بر پاي بي توفير تو
گر زبانت مدح آن شه مي‌تند
هفت اندامت شكايت مي‌كند
در سخاي آن شه و سلطان جود
مر ترا كفشي و شلواري نبود
گفت من ايثار كردم آنچ داد
مير تقصيري نكرد از افتقاد
بستدم جمله عطاها از امير
بخش كردم بر يتيم و بر فقير
مال دادم بستدم عمر دراز
در جزا زيرا كه بودم پاك‌باز
پس بگفتندش مبارك مال رفت
چيست اندر باطنت اين دود نفت
صد كراهت در درون تو چو خار
كي بود انده نشان ابتشار
كو نشان عشق و ايثار و رضا
گر درستست آنچ گفتي ما مضي
خود گرفتم مال گم شد ميل كو
سيل اگر بگذشت جاي سيل كو
چشم تو گر بد سياه و جان‌فزا
گر نماند او جان‌فزا ازرق چرا
كو نشان پاك‌بازي اي ترش
بوي لاف كژ همي‌آيد خمش
صد نشان باشد درون ايثار را
صد علامت هست نيكوكار را
مال در ايثار اگر گردد تلف
در درون صد زندگي آيد خلف
در زمين حق زراعت كردني
تخمهاي پاك آنگه دخل ني
گر نرويد خوشه از روضات هو
پس چه واسع باشد ارض الله بگو
چونك اين ارض فنا بي‌ريع نيست
چون بود ارض الله آن مستوسعيست
اين زمين را ريع او خود بي‌حدست
دانه‌اي را كمترين خود هفصدست
حمد گفتي كو نشان حامدون
نه برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستست
كه گواه حمد او شد پا و دست
از چه تاريك جسمش بر كشيد
وز تك زندان دنيااش خريد
اطلس تقوي و نور مؤتلف
آيت حمدست او را بر كتف
وا رهيده از جهان عاريه
ساكن گلزار و عين جاريه
بر سرير سر عالي‌همتش
مجلس و جا و مقام و رتبتش
مقعد صدقي كه صديقان درو
جمله سر سبزند و شاد و تازه‌رو
حمدشان چون حمد گلشن از بهار
صد نشاني دارد و صد گير و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گياه
وآن گلستان و نگارستان گواه
شاهد شاهد هزاران هر طرف
در گواهي هم‌چو گوهر بر صدف
بوي سر بد بيايد از دمت
وز سر و رو تابد اي لافي غمت
بوشناسانند حاذق در مصاف
تو به جلدي هاي هو كم كن گزاف
تو ملاف از مشك كان بوي پياز
از دم تو مي‌كند مكشوف راز
گل‌شكر خوردم همي‌گويي و بوي
مي‌زند از سير كه يافه مگوي
هست دل مانندهٔ خانهٔ كلان
خانهٔ دل را نهان همسايگان
از شكاف روزن و ديوارها
مطلع گردند بر اسرار ما
از شكافي كه ندارد هيچ وهم
صاحب خانه و ندارد هيچ سهم
از نبي بر خوان كه ديو و قوم او
مي‌برند از حال انسي خفيه بو
از رهي كه انس از آن آگاه نيست
زانك زين محسوس و زين اشباه نيست
در ميان ناقدان زرقي متن
با محك اي قلب دون لافي مزن
مر محك را ره بود در نقد و قلب
كه خدايش كرد امير جسم و قلب
چون شياطين با غليظيهاي خويش
واقف‌اند از سر ما و فكر و كيش
مسلكي دارند دزديده درون
ما ز دزديهاي ايشان سرنگون
دم به دم خبط و زياني مي‌كنند
صاحب نقب و شكاف روزنند
پس چرا جان‌هاي روشن در جهان
بي‌خبر باشند از حال نهان
در سرايت كمتر از ديوان شدند
روحها كه خيمه بر گردون زدند
ديو دزدانه سوي گردون رود
از شهاب محرق او مطعون شود
سرنگون از چرخ زير افتد چنان
كه شقي در جنگ از زخم سنان
آن ز رشك روحهاي دل‌پسند
از فلكشان سرنگون مي‌افكنند
تو اگر شلي و لنگ و كور و كر
اين گمان بر روحهاي مه مبر
شرم دار و لاف كم زن جان مكن
كه بسي جاسوس هست آن سوي تن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد