بخش ۶۹ - قول رسول صلي الله عليه و سلم اني لاجد نفس الرحمن من قبل اليمن

۳۶ بازديد


گفت زين سو بوي ياري مي‌رسد
كاندرين ده شهرياري مي‌رسد
بعد چندين سال مي‌زايد شهي
مي‌زند بر آسمانها خرگهي
رويش از گلزار حق گلگون بود
از من او اندر مقام افزون بود
چيست نامش گفت نامش بوالحسن
حليه‌اش وا گفت ز ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او
يك به يك واگفت از گيسو و رو
حليه‌هاي روح او را هم نمود
از صفات و از طريقه و جا و بود
حليهٔ تن هم‌چو تن عاريتيست
دل بر آن كم نه كه آن يك ساعتيست
حليهٔ روح طبيعي هم فناست
حليهٔ آن جان طلب كان بر سماست
جسم او هم‌چون چراغي بر زمين
نور او بالاي سقف هفتمين
آن شعاع آفتاب اندر وثاق
قرص او اندر چهارم چارطاق
نقش گل در زيربيني بهر لاغ
بوي گل بر سقف و ايوان دماغ
مرد خفته در عدن ديده فرق
عكس آن بر جسم افتاده عرق
پيرهن در مصر رهن يك حريص
پر شده كنعان ز بوي آن قميص
بر نبشتند آن زمان تاريخ را
از كباب آراستند آن سيخ را
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست
زاده شد آن شاه و نرد ملك باخت
از پس آن سالها آمد پديد
بوالحسن بعد وفات بايزيد
جملهٔ خوهاي او ز امساك وجود
آن‌چنان آمد كه آن شه گفته بود
لوح محفوظ است او را پيشوا
از چه محفوظست محفوظ از خطا
نه نجومست و نه رملست و نه خواب
وحي حق والله اعلم بالصواب
از پي روپوش عامه در بيان
وحي دل گويند آن را صوفيان
وحي دل گيرش كه منظرگاه اوست
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست
مؤمنا ينظر به نور الله شدي
از خطا و سهو آمن آمدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد