بخش ۷۲ - كژ وزيدن باد بر سليمان عليه‌السلام به سبب زلت او

۳۵ بازديد


باد بر تخت سليمان رفت كژ
پس سليمان گفت بادا كژ مغژ
باد هم گفت اي سيلمان كژ مرو
ور روي كژ از كژم خشمين مشو
اين ترازو بهر اين بنهاد حق
تا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو كم كني من كم كنم
تا تو با من روشني من روشنم
هم‌چنين تاج سليمان ميل كرد
روز روشن را برو چون ليل كرد
گفت تا جا كژ مشو بر فرق من
آفتابا كم مشو از شرق من
راست مي‌كرد او به دست آن تاج را
باز كژ مي‌شد برو تاج اي فتي
هشت بارش راست كرد و گشت كژ
گفت تاجا چيست آخر كژ مغژ
گفت اگر صد ره كني تو راست من
كژ شوم چون كژ روي اي مؤتمن
پس سليمان اندرونه راست كرد
دل بر آن شهوت كه بودش كرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنان كه تاج را مي‌خواست شد
بعد از آنش كژ همي كرد او به قصد
تاج او مي‌گشت تارك‌جو به قصد
هشت كرت كژ بكرد آن مهترش
راست مي‌شد تاج بر فرق سرش
تاج ناطق گشت كاي شه ناز كن
چون فشاندي پر ز گل پرواز كن
نيست دستوري كزين من بگذرم
پرده‌هاي غيب اين برهم درم
بر دهانم نه تو دست خود ببند
مر دهانم را ز گفت ناپسند
پس ترا هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه بر خويش گرد
ظن مبر بر ديگري اي دوستكام
آن مكن كه مي‌سگاليد آن غلام
گاه جنگش با رسول و مطبخي
گاه خشمش با شهنشاه سخي
هم‌چو فرعوني كه موسي هشته بود
طفلكان خلق را سر مي‌ربود
آن عدو در خانهٔ آن كور دل
او شده اطفال را گردن گسل
تو هم از بيرون بدي با ديگران
واندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدوت اوست قندش مي‌دهي
وز برون تهمت به هر كس مي‌نهي
هم‌چو فرعوني تو كور و كوردل
با عدو خوش بي‌گناهان را مذل
چند فرعونا كشي بي‌جرم را
مي‌نوازي مر تن پر غرم را
عقل او بر عقل شاهان مي‌فزود
حكم حق بي‌عقل و كورش كرده بود
مهر حق بر چشم و بر گوش خرد
گر فلاطونست حيوانش كند
حكم حق بر لوح مي‌آيد پديد
آنچنان كه حكم غيب بايزيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد