بخش ۸۲ - علامت عاقل تمام و نيم‌عاقل و مرد تمام و نيم‌مرد

۳۴ بازديد


عاقل آن باشد كه او با مشعله‌ست
او دليل و پيشواي قافله‌ست
پيرو نور خودست آن پيش‌رو
تابع خويشست آن بي‌خويش‌رو
مؤمن خويشست و ايمان آوريد
هم بدان نوري كه جانش زو چريد
ديگري كه نيم‌عاقل آمد او
عاقلي را ديدهٔ خود داند او
دست در وي زد چو كور اندر دليل
تا بدو بينا شد و چست و جليل
وآن خري كز عقل جوسنگي نداشت
خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه كثير و نه قليل
ننگش آيد آمدن خلف دليل
مي‌رود اندر بيابان دراز
گاه لنگان آيس و گاهي بتاز
شمع نه تا پيشواي خود كند
نيم شمعي نه كه نوري كد كند
نيست عقلش تا دم زنده زند
نيم‌عقلي نه كه خود مرده كند
مردهٔ آن عاقل آيد او تمام
تا برآيد از نشيب خود به بام
عقل كامل نيست خود را مرده كن
در پناه عاقلي زنده‌سخن
زنده ني تا همدم عيسي بود
مرده ني تا دمگه عيسي شود
جان كورش گام هر سو مي‌نهد
عاقبت نجهد ولي بر مي‌جهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد