دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۹ ۳۵ بازديد
قصهٔ آن آبگيرست اي عنود
كه درو سه ماهي اشگرف بود
در كليله خوانده باشي ليك آن
قشر قصه باشد و اين مغز جان
چند صيادي سوي آن آبگير
برگذشتند و بديدند آن ضمير
پس شتابيدند تا دام آورند
ماهيان واقف شدند و هوشمند
آنك عاقل بود عزم راه كرد
عزم راه مشكل ناخواه كرد
گفت با اينها ندارم مشورت
كه يقين سستم كنند از مقدرت
مهر زاد و بوم بر جانشان تند
كاهلي و جهلشان بر من زند
مشورت را زندهاي بايد نكو
كه ترا زنده كند وان زنده كو
اي مسافر با مسافر راي زن
زانك پايت لنگ دارد راي زن
از دم حب الوطن بگذر مهايست
كه وطن آن سوست جان اين سوي نيست
گر وطن خواهي گذر آن سوي شط
اين حديث راست را كم خوان غلط
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد