بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته

۳۶ بازديد


آن يكي مرغي گرفت از مكر و دام
مرغ او را گفت اي خواجهٔ همام
به تو بسي گاوان و ميشان خورده‌اي
تو بسي اشتر به قربان كرده‌اي
تو نگشتي سير زانها در زمن
هم نگردي سير از اجزاي من
هل مرا تا كه سه پندت بر دهم
تا بداني زيركم يا ابلهم
اول آن پند هم در دست تو
ثانيش بر بام كهگل بست تو
وآن سوم پند دهم من بر درخت
كه ازين سه پند گردي نيكبخت
آنچ بر دستست اينست آن سخن
كه محالي را ز كس باور مكن
بر كفش چون گفت اول پند زفت
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت
گفت ديگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر
بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم
ده درمسنگست يك در يتيم
دولت تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر به حق جان تو
فوت كردي در كه روزي‌ات نبود
كه نباشد مثل آن در در وجود
آنچنان كه وقت زادن حامله
ناله دارد خواجه شد در غلغله
مرغ گفتش ني نصيحت كردمت
كه مبادا بر گذشتهٔ دي غمت
چون گذشت و رفت غم چون مي‌خوري
يا نكردي فهم پندم يا كري
وان دوم پندت بگفتم كز ضلال
هيچ تو باور مكن قول محال
من نيم خود سه درمسنگ اي اسد
ده درمسنگ اندرونم چون بود
خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين
باز گو آن پند خوب سيومين
گفت آري خوش عمل كردي بدان
تا بگويم پند ثالث رايگان
پند گفتن با جهول خوابناك
تخت افكندن بود در شوره خاك
چاك حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اي پندگو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد