بخش ۱۱۴ - گفتن خليل مر جبرئيل را عليهماالسلام

۳۴ بازديد


من خليل وقتم و او جبرئيل
من نخواهم در بلا او را دليل
او ادب ناموخت از جبريل راد
كه بپرسيد از خيل حق مراد
كه مرادت هست تا ياري كنم
ورنه بگريزم سبكباري كنم
گفت ابراهيم ني رو از ميان
واسطه زحمت بود بعد العيان
بهر اين دنياست مرسل رابطه
مؤمنان را زانك هست او واسطه
هر دل ار سامع بدي وحي نهان
حرف و صوتي كي بدي اندر جهان
گرچه او محو حقست و بي‌سرست
ليك كار من از آن نازكترست
كردهٔ او كردهٔ شاهست ليك
پيش ضعفم بد نماينده‌ست نيك
آنچ عين لطف باشد بر عوام
قهر شد بر نازنينان كرام
بس بلا و رنج مي‌بايد كشيد
عامه را تا فرق را توانند ديد
كين حروف واسطه اي يار غار
پيش واصل خار باشد خار خار
بس بلا و رنج بايست و وقوف
تا رهد آن روح صافي از حروف
ليك بعضي زين صدا كرتر شدند
باز بعضي صافي و برتر شدند
هم‌چو آب نيل آمد اين بلا
سعد را آبست و خون بر اشقيا
هر كه پايان‌بين‌تر او مسعودتر
جدتر او كارد كه افزون ديد بر
زانك داند كين جهان كاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
هيچ عقدي بهر عين خود نبود
بلك از بهر مقام ربح و سود
هيچ نبود منكري گر بنگري
منكري‌اش بهر عين منكري
بل براي قهر خصم اندر حسد
يا فزوني جستن و اظهار خود
وآن فزوني هم پي طمع دگر
بي‌معاني چاشني ندهد صور
زان همي‌پرسي چرا اين مي‌كني
كه صور زيتست و معني روشني
ورنه اين گفتن چرا از بهر چيست
چونك صورت بهر عين صورتيست
اين چرا گفتن سال از فايده‌ست
جز براي اين چرا گفتن بدست
از چه رو فايدهٔ جويي اي امين
چون بود فايده اين خود همين
پس نقوش آسمان و اهل زمين
نيست حكمت كان بود بهر همين
گر حكيمي نيست اين ترتيب چيست
ور حكيمي هست چون فعلش تهيست
كس نسازد نقش گرمابه و خضاب
جز پي قصد صواب و ناصواب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد