بخش ۱۱۸ - حكايت آن پادشاه‌زاده

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۸ - حكايت آن پادشاه‌زاده

۳۴ بازديد


پادشاهي داشت يك برنا پسر
باطن و ظاهر مزين از هنر
خواب ديد او كان پسر ناگه بمرد
صافي عالم بر آن شه گشت درد
خشك شد از تاب آتش مشك او
كه نماند از تف آتش اشك او
آنچنان پر شد ز دود و درد شاه
كه نمي‌يابيد در وي راه آه
خواست مردن قالبش بي‌كار شد
عمر مانده بود شه بيدار شد
شاديي آمد ز بيداريش پيش
كه نديده بود اندر عمر خويش
كه ز شادي خواست هم فاني شدن
بس مطوق آمد اين جان و بدن
از دم غم مي‌بميرد اين چراغ
وز دم شادي بميرد اينت لاغ
در ميان اين دو مرگ او زنده است
اين مطوق شكل جاي خنده است
شاه با خود گفت شادي را سبب
آنچنان غم بود از تسبيب رب
اي عجب يك چيز از يك روي مرگ
وان ز يك روي دگر احيا و برگ
آن يكي نسبت بدان حالت هلاك
باز هم آن سوي ديگر امتساك
شادي تن سوي دنياوي كمال
سوي روز عاقبت نقص و زوال
خنده را در خواب هم تعبير خوان
گريه گويد با دريغ و اندهان
گريه را در خواب شادي و فرح
هست در تعبير اي صاحب مرح
شاه انديشيد كين غم خود گذشت
ليك جان از جنس اين بدظن گشت
ور رسد خاري چنين اندر قدم
كه رود گل يادگاري بايدم
چون فنا را شد سبب بي‌منتهي
پس كدامين راه را بنديم ما
صد دريچه و در سوي مرگ لديغ
مي‌كند اندر گشادن ژيغ ژيغ
ژيغ‌ژيغ تلخ آن درهاي مرگ
نشنود گوش حريص از حرص برگ
از سوي تن دردها بانگ درست
وز سوي خصمان جفا بانگ درست
جان سر بر خوان دمي فهرست طب
نار علتها نظر كن ملتهب
زان همه غرها درين خانه رهست
هر دو گامي پر ز كزدمها چهست
باد تندست و چراغم ابتري
زو بگيرانم چراغ ديگري
تا بود كز هر دو يك وافي شود
گر به باد آن يك چراغ از جا رود
هم‌چو عارف كن تن ناقص چراغ
شمع دل افروخت از بهر فراغ
تا كه روزي كين بميرد ناگهان
پيش چشم خود نهد او شمع جان
او نكرد اين فهم پس داد از غرر
شمع فاني را بفانيي دگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد