بخش ۱۲۰ - اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدي را

۳۹ بازديد


مادر شه‌زاده گفت از نقص عقل
شرط كفويت بود در عقل نقل
تو ز شح و بخل خواهي وز دها
تا ببندي پور ما را بر گدا
گفت صالح را گدا گفتن خطاست
كو غني القلب از داد خداست
در قناعت مي‌گريزد از تقي
نه از ليمي و كسل هم‌چون گدا
قلتي كان از قناعت وز تقاست
آن ز فقر و قلت دونان جداست
حبه‌اي آن گر بيابد سر نهد
وين ز گنج زر به همت مي‌جهد
شه كه او از حرص قصد هر حرام
مي‌كند او را گدا گويد همام
گفت كو شهر و قلاع او را جهاز
يا نثار گوهر و دينار ريز
گفت رو هر كه غم دين برگزيد
باقي غمها خدا از وي بريد
غالب آمد شاه و دادش دختري
از نژاد صالحي خوش جوهري
در ملاحت خود نظير خود نداشت
چهره‌اش تابان‌تر از خورشيد چاشت
حسن دختر اين خصالش آنچنان
كز نكويي مي‌نگنجد در بيان
صيد دين كن تا رسد اندر تبع
حسن و مال و جاه و بخت منتفع
آخرت قطار اشتر دان به ملك
در تبع دنياش هم‌چون پشم و پشك
پشم بگزيني شتر نبود ترا
ور بود اشتر چه قيمت پشم را
چون بر آمد اين نكاح آن شاه را
با نژاد صالحان بي مرا
از قضا كمپيركي جادو كه بود
عاشق شه‌زادهٔ با حسن و جود
جادوي كردش عجوزهٔ كابلي
كي برد زان رشك سحر بابلي
شه بچه شد عاشق كمپير زشت
تا عروس و آن عروسي را بهشت
يك سيه ديوي و كابولي زني
گشت به شه‌زاده ناگه ره‌زني
آن نودساله عجوزي گنده كس
نه خرد هشت آن ملك را و نه نس
تا به سالي بود شه‌زاده اسير
بوسه‌جايش نعل كفش گنده پير
صحبت كمپير او را مي‌درود
تا ز كاهش نيم‌جاني مانده بود
ديگران از ضعف وي با درد سر
او ز سكر سحر از خود بي‌خبر
اين جهان بر شاه چون زندان شده
وين پسر بر گريه‌شان خندان شده
شاه بس بيچاره شد در برد و مات
روز و شب مي‌كرد قربان و زكات
زانك هر چاره كه مي‌كرد آن پدر
عشق كمپيرك همي‌شد بيشتر
پس يقين گشتش كه مطلق آن سريست
چاره او را بعد از اين لابه گريست
سجده مي‌كرد او كه هم فرمان تراست
غير حق بر ملك حق فرمان كراست
ليك اين مسكين همي‌سوزد چو عود
دست گيرش اي رحيم و اي ودود
تا ز يا رب يا رب و افغان شاه
ساحري استاد پيش آمد ز راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد