بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعاي پادشاه در خلاص پسرش از جادوي كابلي

۴۶ بازديد


او شنيده بود از دور اين خبر
كه اسير پيرزن گشت آن پسر
كان عجوزه بود اندر جادوي
بي‌نظير و آمن از مثل و دوي
دست بر بالاي دستست اي فتي
در فن و در زور تا ذات خدا
منتهاي دستها دست خداست
بحر بي‌شك منتهاي سيلهاست
هم ازو گيرند مايه ابرها
هم بدو باشد نهايت سيل را
گفت شاهش كين پسر از دست رفت
گفت اينك آمدم درمان زفت
نيست همتا زال را زين ساحران
جز من داهي رسيده زان كران
چون كف موسي به امر كردگار
نك برآرم من ز سحر او دمار
كه مرا اين علم آمد زان طرف
نه ز شاگردي سحر مستخف
آمدم تا بر گشايم سحر او
تا نماند شاه‌زاده زردرو
سوي گورستان برو وقت سحور
پهلوي ديوار هست اسپيد گور
سوي قبله باز كاو آنجاي را
تا ببيني قدرت و صنع خدا
بس درازست اين حكايت تو ملول
زبده را گويم رها كردم فضول
آن گره‌هاي گران را بر گشاد
پس ز محنت پور شه را راه داد
آن پسر با خويش آمد شد دوان
سوي تخت شاه با صد امتحان
سجده كرد و بر زمين مي‌زد ذقن
در بغل كرده پسر تيغ و كفن
شاه آيين بست و اهل شهر شاد
وآن عروس نااميد بي‌مراد
عالم از سر زنده گشت و پر فروز
اي عجب آن روز روز امروز روز
يك عروسي كرد شاه او را چنان
كه جلاب قند بد پيش سگان
جادوي كمپير از غصه بمرد
روي و خوي زشت فا مالك سپرد
شاه‌زاده در تعجب مانده بود
كز من او عقل و نظر چون در ربود
نو عروسي ديد هم‌چون ماه حسن
كه همي زد بر مليحان راه حسن
گشت بيهوش و برو اندر فتاد
تا سه روز از جسم وي گم شد فؤاد
سه شبان روز او ز خود بيهوش گشت
تا كه خلق از غشي او پر جوش گشت
از گلاب و از علاج آمد به خود
اندك اندك فهم گشتش نيك و بد
بعد سالي گفت شاهش در سخن
كاي پسر ياد آر از آن يار كهن
ياد آور زان ضجيع و زان فراش
تا بدين حد بي‌وفا و مر مباش
گفت رو من يافتم دار السرور
وا رهيدم از چه دار الغرور
هم‌چنان باشد چومؤمنراه يافت
سوي نور حق ز ظلمت روي تافت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد