بخش ۱۲۲ - در بيان آنك شه‌زاده آدمي بچه است خليفهٔ خداست

۴۱ بازديد


اي برادر دانك شه‌زاده توي
در جهان كهنه زاده از نوي
كابلي جادو اين دنياست كو
كرد مردان را اسير رنگ و بو
چون در افكندت دريغ آلوده روذ
دم به دم مي‌خوان و مي‌دم قل اعوذ
تا رهي زين جادوي و زين قلق
استعاذت خواه از رب الفلق
زان نبي دنيات را سحاره خواند
كو به افسون خلق را در چه نشاند
هين فسون گرم دارد گنده پير
كرده شاهان را دم گرمش اسير
در درون سينه نفاثات اوست
عقده‌هاي سحر را اثبات اوست
ساحرهٔ دنيا قوي دانا زنيست
حل سحر او به پاي عامه نيست
ور گشادي عقد او را عقلها
انبيا را كي فرستادي خدا
هين طلب كن خوش‌دمي عقده‌گشا
رازدان يفعل الله ما يشا
هم‌چو ماهي بسته است او به شست
شاه زاده ماند سالي و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتي
نه خوشي نه بر طريق سنتي
فاسقي بدبخت نه دنيات خوب
نه رهيده از وبال و از ذنوب
نفخ او اين عقده‌ها را سخت كرد
پس طلب كن نفخهٔ خلاق فرد
تا نفخت فيه من روحي ترا
وا رهاند زين و گويد برتر آ
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهرست اين و آن دم نفح مهر
رحمت او سابقست از قهر او
سابقي خواهي برو سابق بجو
تا رسي اندر نفوس زوجت
كاي شه مسحور اينك مخرجت
با وجود زال نايد انحلال
در شبيكه و در بر آن پر دلال
نه بگفتست آن سراج امتان
اين جهان و آن جهان را ضرتان
پس وصال اين فراق آن بود
صحت اين تن سقام جان بود
سخت مي‌آيد فراق اين ممر
پس فراق آن مقر دان سخت‌تر
چون فراق نقش سخت آيد ترا
تا چه سخت آيد ز نقاشش جدا
اي كه صبرت نيست از دنياي دون
چونت صبرست از خدا اي دوست چون
چونك صبرت نيست زين آب سياه
چون صبوري داري از چشمهٔ اله
چونك بي اين شرب كم داري سكون
چون ز ابراري جدا وز يشربون
گر ببيني يك نفس حسن ودود
اندر آتش افكني جان و وجود
جيفه بيني بعد از آن اين شرب را
چون ببيني كر و فر قرب را
هم‌چو شه‌زاده رسي در يار خويش
پس برون آري ز پا تو خار خويش
جهد كن در بي‌خودي خود را بياب
زودتر والله اعلم بالصواب
هر زماني هين مشو با خويش جفت
هر زمان چون خر در آب و گل ميفت
از قصور چشم باشد آن عثار
كه نبيند شيب و بالا كور وار
بوي پيراهان يوسف كن سند
زانك بويش چشم روشن مي‌كند
صورت پنهان و آن نور جبين
كرده چشم انبيا را دوربين
نور آن رخسار برهاند ز نار
هين مشو قانع به نور مستعار
چشم را اين نور حالي‌بين كند
جسم و عقل و روح را گرگين كند
صورتش نورست و در تحقيق نار
گر ضيا خواهي دو دست از وي بدار
دم به دم در رو فتد هر جا رود
ديده و جاني كه حالي‌بين بود
دور بيند دوربين بي‌هنر
هم‌چنانك دور ديدن خواب در
خفته باشي بر لب جو خشك‌لب
مي‌دوي سوي سراب اندر طلب
دور مي‌بيني سراب و مي‌دوي
عاشق آن بينش خود مي‌شوي
مي‌زني در خواب با ياران تو لاف
كه منم بينادل و پرده‌شكاف
نك بدان سو آب ديدم هين شتاب
تا رويم آنجا و آن باشد سراب
هر قدم زين آب تازي دورتر
دو دوان سوي سراب با غرر
عين آن عزمت حجاب اين شده
كه به تو پيوسته است و آمده
بس كسا عزمي به جايي مي‌كند
از مقامي كان غرض در وي بود
ديد و لاف خفته مي‌نايد به كار
جز خيالي نيست دست از وي بدار
خوابناكي ليك هم بر راه خسپ
الله الله بر ره الله خسپ
تا بود كه سالكي بر تو زند
از خيالات نعاست بر كند
خفته را گر فكر گردد هم‌چو موي
او از آن دقت نيابد راه كوي
فكر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست
هم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وي مي‌زند بي‌احتراز
خفته پويان در بيابان دراز
خفته مي‌بيند عطشهاي شديد
آب اقرب منه من حبل الوريد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد