بخش ۱۲۳ - حكايت آن زاهد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲۳ - حكايت آن زاهد

۳۸ بازديد


هم‌چنان كن زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گريان جمله رهط
پس بگفتندش چه جاي خنده است
قحط بيخ مؤمنان بر كنده است
رحمت از ما چشم خود بر دوختست
ز آفتاب تيز صحرا سوختست
كشت و باغ و رز سيه استاده است
در زمين نم نيست نه بالا نه پست
خل مي‌ميرند زين قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهي دور از آب
بر مسلمانان نمي‌آري تو رحم
مؤمنان خويشند و يك تن شحم و لحم
رنج يك جزوي ز تن رنج همه‌ست
گر دم صلحست يا خود ملحمه‌ست
گفت در چشم شما قحطست اين
پيش چشمم چون بهشتست اين زمين
من همي‌بينم بهر دشت و مكان
خوشه‌ها انبه رسيده تا ميان
خوشه‌ها در موج از باد صبا
پر بيابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بر وي مي‌زنم
دست و چشم خويش را چون بر كنم
يار فرعون تنيد اي قوم دون
زان نمايد مر شما را نيل خون
يار موسي خرد گرديد زود
تا نماند خون بينيد آب رود
با پدر از تو جفايي مي‌رود
آن پدر در چشم تو سگ مي‌شود
آن پدر سگ نيست تاثير جفاست
كه چنان حرمت نظر را سگ نماست
گرگ مي‌ديدند يوسف را به چشم
چونك اخوان را حسودي بود و خشم
با پدر چون صلح كردي خشم رفت
آن سگي شد گشت بابا يار تفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد