بخش ۵۰ - در معني اين بيت «گر راه روي راه برت بگشايند ور نيست شوي بهستيت بگرايند»

۳۹ بازديد


گر زليخا بست درها هر طرف
يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
باز شد قفل و در و شد ره پديد
چون توكل كرد يوسف برجهيد
گر چه رخنه نيست عالم را پديد
خيره يوسف‌وار مي‌بايد دويد
تا گشايد قفل و در پيدا شود
سوي بي‌جايي شما را جا شود
آمدي اندر جهان اي ممتحن
هيچ مي‌بيني طريق آمدن
تو ز جايي آمدي وز موطني
آمدن را راه داني هيچ ني
گر نداني تا نگويي راه نيست
زين ره بي‌راهه ما را رفتنيست
مي‌روي در خواب شادان چپ و راست
هيچ داني راه آن ميدان كجاست
تو ببند آن چشم و خود تسليم كن
خويش را بيني در آن شهر كهن
چشم چون بندي كه صد چشم خمار
بند چشم تست اين سو از غرار
چارچشمي تو ز عشق مشتري
بر اميد مهتري و سروري
ور بخسپي مشتري بيني به خواب
چغد بد كي خواب بيند جز خراب
مشتري خواهي بهر دم پيچ پيچ
تو چه داري كه فروشي هيچ هيچ
گر دلت را نان بدي يا چاشتي
از خريداران فراغت داشتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد