بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص كي دعوي پيغامبري مي‌كرد

۳۶ بازديد


آن يكي مي‌گفت من پيغامبرم
از همه پيغامبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
كين همي گويد رسولم از اله
خلق بر وي جمع چون مور و ملخ
كه چه مكرست و چه تزوير و چه فخ
گر رسول آنست كه آيد از عدم
ما همه پيغامبريم و محتشم
ما از آنجا آمديم اينجا غريب
تو چرا مخصوص باشي اي اديب
نه شما چون طفل خفته آمديت
بي‌خبر از راه وز منزل بديت
از منازل خفته بگذشتيد و مست
بي‌خبر از راه و از بالا و پست
ما به بيداري روان گشتيم و خوش
از وراي پنج و شش تا پنج و شش
ديده منزلها ز اصل و از اساس
چون قلاووز آن خبير و ره‌شناس
شاه را گفتند اشكنجه‌ش بكن
تا نگويد جنس او هيچ اين سخن
شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف
كه به يك سيلي بميرد آن نحيف
كي توان او را فشردن يا زدن
كه چو شيشه گشته است او را بدن
ليك با او گويم از راه خوشي
كه چرا داري تو لاف سر كشي
كه درشتي نايد اينجا هيچ كار
هم به نرمي سر كند از غار مار
مردمان را دور كرد از گرد وي
شه لطيفي بود و نرمي ورد وي
پس نشاندش باز پرسيدش ز جا
كه كجا داري معاش و ملتجي
گفت اي شه هستم از دار السلام
آمده از ره درين دار الملام
نه مرا خانه‌ست و نه يك همنشين
خانه كي كردست ماهي در زمين
باز شه از روي لاغش گفت باز
كه چه خوردي و چه داري چاشت‌ساز
اشتهي داري چه خوردي بامداد
كه چنين سرمستي و پر لاف و باد
گفت اگر نانم بدي خشك و طري
كي كنيمي دعوي پيغامبري
دعوي پيغامبري با اين گروه
هم‌چنان باشد كه دل جستن ز كوه
كس ز كوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نكتهٔ مشكل نجست
هر چه گويي باز گويد كه همان
مي‌كند افسوس چون مستهزيان
از كجا اين قوم و پيغام از كجا
از جمادي جان كرا باشد رجا
گر تو پيغام زني آري و زر
پيش تو بنهند جمله سيم و سر
كه فلان جا شاهدي مي‌خواندت
عاشق آمد بر تو او مي‌داندت
ور تو پيغام خدا آري چو شهد
كه بيا سوي خدا اي نيك‌عهد
از جهان مرگ سوي برگ رو
چون بقا ممكن بود فاني مشو
قصد خون تو كنند و قصد سر
نه از براي حميت دين و هنر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد