بخش ۱۱۳ - حكايت شيخ محمد سررزي غزنوي قدس الله سره

۴۱ بازديد


زاهدي در غزني از دانش مزي
بد محمد نام و كفيت سررزي
بود افطارش سر رز هر شبي
هفت سال او دايم اندر مطلبي
بس عجايب ديد از شاه وجود
ليك مقصودش جمال شاه بود
بر سر كه رفت آن از خويش سير
گفت بنما يا فتادم من به زير
گفت نامد مهلت آن مكرمت
ور فرو افتي نميري نكشمت
او فرو افكند خود را از وداد
در ميان عمق آبي اوفتاد
چون نمرد از نكس آن جان‌سير مرد
از فراق مرگ بر خود نوحه كرد
كين حيات او را چو مرگي مي‌نمود
كار پيشش بازگونه گشته بود
موت را از غيب مي‌كرد او كدي
ان في موتي حياتي مي‌زدي
موت را چون زندگي قابل شده
با هلاك جان خود يك دل شده
سيف و خنجر چون علي ريحان او
نرگس و نسرين عدوي جان او
بانگ آمد رو ز صحرا سوي شهر
بانگ طرفه از وراي سر و جهر
گفت اي داناي رازم مو به مو
چه كنم در شهر از خدمت بگو
گفت خدمت آنك بهر ذل نفس
خويش را سازي تو چون عباس دبس
مدتي از اغنيا زر مي‌ستان
پس به درويشان مسكين مي‌رسان
خدمتت اينست تا يك چند گاه
گفت سمعا طاعة اي جان‌پناه
بس سؤال و بس جواب و ماجرا
بد ميان زاهد و رب الوري
كه زمين و آسمان پر نور شد
در مقالات آن همه مذكور شد
ليك كوته كردم آن گفتار را
تا ننوشد هر خسي اسرار را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد