بخش ۱۱۷ - گريان شدن امير از نصيحت شيخ

۳۴ بازديد


اين بگفت و گريه در شد هاي هاي
اشك غلطان بر رخ او جاي جاي
صدق او هم بر ضمير مير زد
عشق هر دم طرفه ديگي مي‌پزد
صدق عاشق بر جمادي مي‌تند
چه عجب گر بر دل دانا زند
صدق موسي بر عصا و كوه زد
بلك بر درياي پر اشكوه زد
صدق احمد بر جمال ماه زد
بلك بر خورشيد رخشان راه زد
رو برو آورده هر دو در نفير
گشته گريان هم امير و هم فقير
ساعتي بسيار چون بگريستند
گفت مير او را كه خيز اي ارجمند
هر چه خواهي از خزانه برگزين
گرچه استحقاق داري صد چنين
خانه آن تست هر چت ميل هست
بر گزين خود هر دو عالم اندكست
گفت دستوري ندادندم چنين
كه كنم من اين دخيلانه دخول
اين بهانه كرد و مهره در ربود
مانع آن بدكان عطا صادق نبود
نه كه صادق بود و پاك از غل و خشم
شيخ را هر صدق مي‌نامد به چشم
گفت فرمانم چنين دادست اله
كه گدايانه برو ناني بخواه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد