بخش ۱۳۸ - پرسيدن پادشاه قاصدا اياز را

۳۴ بازديد


اي اياز اين مهرها بر چارقي
چيست آخر هم‌چو بر بت عاشقي
هم‌چو مجنون از رخ ليلي خويش
كرده‌اي تو چارقي را دين و كيش
با دو كهنه مهر جان آميخته
هر دو را در حجره‌اي آويخته
چند گويي با دو كهنه نو سخن
در جمادي مي‌دمي سر كهن
چون عرب با ربع و اطلال اي اياز
مي‌كشي از عشق گفت خود دراز
چارقت ربع كدامين آصفست
پوستين گويي كه كرتهٔ يوسفست
هم‌چو ترسا كه شمارد با كشش
جرم يكساله زنا و غل و غش
تا بيامرزد كشش زو آن گناه
عفو او را عفو داند از اله
نيست آگه آن كشش از جرم و داد
ليك بس جادوست عشق و اعتقاد
دوستي و وهم صد يوسف تند
اسحر از هاروت و ماروتست خود
صورتي پيدا كند بر ياد او
جذب صورت آردت در گفت و گو
رازگويي پيش صورت صد هزار
آن چنان كه يار گويد پيش يار
نه بدانجا صورتي نه هيكلي
زاده از وي صد الست و صد بلي
آن چنان كه مادري دل‌برده‌اي
پيش گور بچهٔ نومرده‌اي
رازها گويد به جد و اجتهاد
مي‌نمايد زنده او را آن جماد
حي و قايم داند او آن خاك را
چشم و گوشي داند او خاشاك را
پيش او هر ذرهٔ آن خاك گور
گوش دارد هوش دارد وقت شور
مستمع داند به جد آن خاك را
خوش نگر اين عشق ساحرناك را
آنچنان بر خاك گور تازه او
دم‌بدم خوش مي‌نهد با اشك رو
كه بوقت زندگي هرگز چنان
روي ننهادست بر پور چو جان
از عزا چون چند روزي بگذرد
آتش آن عشق او ساكن شود
عشق بر مرده نباشد پايدار
عشق را بر حي جان‌افزاي دار
بعد از آن زان گور خود خواب آيدش
از جمادي هم جمادي زايدش
زانك عشق افسون خود بربود و رفت
ماند خاكستر چو آتش رفت تفت
آنچ بيند آن جوان در آينه
پير اندر خشت مي‌بيند همه
پير عشق تست نه ريش سپيد
دستگير صد هزاران نااميد
عشق صورتها بسازد در فراق
نامصور سر كند وقت تلاق
كه منم آن اصل اصل هوش و مست
بر صور آن حسن عكس ما بدست
پرده‌ها را اين زمان برداشتم
حسن را بي‌واسطه بفراشتم
زانك بس با عكس من در بافتي
قوت تجريد ذاتم يافتي
چون ازين سو جذبهٔ من شد روان
او كشش را مي‌نبيند در ميان
مغفرت مي‌خواهد از جرم و خطا
از پس آن پرده از لطف خدا
چون ز سنگي چشمه‌اي جاري شود
سنگ اندر چشمه متواري شود
كس نخواهد بعد از آن او را حجر
زانك جاري شد از آن سنگ آن گهر
كاسه‌ها دان اين صور را واندرو
آنچ حق ريزد بدان گيرد علو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد